در ایستگاهی که برای ایستادن نبود
ایستاده بودم
در بدرقه ی شعرهایم
آویزان بر آخرین واگن
لنگر انگشتانم بر کاغذ بتنی
لغزید
از رحم ذهن شعر دیگری
سقط شد
آن
جوینده ی فلسفه
چه برقی داشت
چشمهایش
چه رنگی شد
لبهایش
وقتی / منطق این خاک را / در سینه
حفظ می کرد .
در خاوران
کرمهای شبتاب / شهادت دادند .
سحرگاه
سایه ی لودر / شعاع تابش خورشید را خورد
و امانت داری زمین را بالا آورد
تا خورجین خاوران / پر شد از
شاخه های شکسته .
شاید
برای سوزاندن ذغالی که
روسیاهیش بر زمستان مانده
آنکه می کوشد مرا رسوا کند
در خیال و فکر و شعرم نکته ای پیدا کند
از برون نیست/ از درون آتش بجانم می زند
تا به آزادی برقص این قلم غوغا کند
این تصویرهای راه راه
پرهای اندیشه ام را / غرق خطوط موازی کرده
انگار
خیاط ذهن
بر تن آن دورترها
لباس گورخری کرده
امشب
از فراز این پنجره
بر پارچه ی آن علم سبز رنگ سر می خورم
و
در تقاطع پایان کوچه
در گوش دیوار آجری آن خانه
فریاد می زنم
تا / صبح
صدایم
زمزمه ی لبان رهگذران باشد .
کودک من
تو را رها نمیکنم
اینجا
روی شاخه های سست
تکیه گاه من
دستهای کوچک توست ...
بوسه
دوباره می خواهمت
آنگونه که مادر بزرگ
بر مخمل ـ سبز رنگ ـ کتاب روی طاقچه
می کاشت...
مناعت
دوباره می جویمت
در یاد چشمهای چشمه ام *
وقتی که آب را
در دیزی
با خیال آبگوشت
برای نگاه ـ همسایه
می پخت
--------------------------------------------------------------------------------------------* مادرم
درد
آن نیست
که یک دست پلید
سیه و ظالم و جلاد و کثیف
چنگ بر حلق تو آرد به نهیب
تا که آواز تو خاموش کند
درد
آن است
که از ترس همان دست پلید
دست چون چنگ زنی بر تار خویش
و به آواز سکوت
رقص کنی
...................................................................................
پشت یک بام بلند
همه ابرهای سیاه جمع شدند
میزبان
خفاش است
طرح یک توطئه در سینی شام
می چرخد
و شراب قهوه ای
شوکرانی است به جام
باز
طوفان شده است
موج آنقدر بلند است
که ماه
دامنش می گیرد
ولی
در عمق شکافی مبهم
ناخدا
ایستاده
با سکانی در دست
و صدائی چون رعد
که به اعصاب و روان
می پیچد
گره ها بگشائید
بادبان بیاندازید
بگذارید کشتی
سینه در سینه موج
خیس شود
تا سحر گاه
که آن ابر سیاه
یقه از نور سپید پاره کند
راهی نیست
نهراسید ز شب
آنکه داستان مرا می سازد
نور فانوس این دریا را
به بهای خنده خفاشی
نفروشد
هرگز
هیس هیس
آهسته
نفس را به شماره بخورید
خرس این باغ هنوز بیدار است
آنطرف هم
نروید
بر پل خط افق پا ننهید
سگ تازی آنجاست
همه را میگیرد
لاک پشت
در لاک است
مورها در لانه
به عدالت
پر پروانه ای قسمت کردند
زیر سنگینی برف سربی
شاخه سرخ صنوبر خم شد
لانه سار شکست
تخمهایش له شد
سوز سرما اما
همه جا عریان است
بر سر درس کلاس تقلید
جغد پیر استاد است
نمره بیست برای میمون
نمره صفر از آن یک سار
داد زد زاغ سیاه
هر که مردود شود بر دار است
داروغه
کفتار است
سوز سرما اما
بر تن بیشه لخت شلاق است
دستهایم خالیست
دیگر حتی
جای غلتیدن من اینجا نیست
در میان اینهمه شیشه ترشی تا صبح
خواب شیرین تو را میبینم
و سحر گاه
که آن کفتر پا پر بر بام
دور خود میچرخید
سوی دل چرخیدم
گوش کن
میشنوی ؟
این صدای در نیست
قلب من است
که به دیدار رخت طوفانیست
و تو
خندیدی ناز
شیشه ای در دستت
که گرفتم من باز
همه ذرات وجودم غوغاست
گرمی دست تو بر شیشه ترشی پیداست
و تمنای زبانم
آنچنان
بر سر تیر مژگانت جان باخت
که نگفت این دل راز
و تو
بستی در را
و گذشتم من باز
شاید آن روز بیاید
فردا
که تو بگشایی در
شیشه ای در دستت
و نگاهی که به لبخند لبت آذین است
تا بگیرم من
شیشه را با دستت .
* کفتر پاپر : کبوتری که بر پا پر دارد .
جبرئیل داد
فرمان اتفاق
یا
که
با
قطار نطفه آمدی ؟
ایستگاه آخر است
قرن تیر نقد
پیکرت خم است
زیر بار وعظ
گر زلال آب در زره کنی
تیره میشود
جفت مرد
آب
دستهای پدر بود
وقتی تجربه
بازیچه بازیهای کودکیم بود
و طی شد کوچه ها
هنگامی که
پایم
بر عقربه های معکوس ساعتت بود
و مادرم
که می شمرد زخمهای روزانه ام را
وقتی که شب
در حیاط خانه
پیکرت بر میله آهنی ایستاده بود
با خود فکر میکردم
چه بسیار میشد این زخمها
اگر
دستهای پدر نبود